وسوسه سرد، ولی فریبای زندگی، تنیده بر تنم
و بوی مدهوش گر زیستن، سردرگم در سرم
هر روز نجوای یخ زده ای که می گوید:
سخت است.
صدایی بلندتر از قبل دارد، اما...
فریادهای بی ربط من به این نجوا نیز بلند تر می شود...
که مبادا نشنوم، آنچه نباید شنید
سیاهی، دروغ
فراموشی، کثافت
پلیدی، سستی
ضعف، جهالت
که مبادا نبینم، آنچه نباید دید
سیاه، خاکستری
قرمز، سبز
کبود، نقره ای
آبی، سبز
که مبادا نفهمم، آنچه نباید فهمید...
ای سوار بر قاصدکِ خسته ای که این راه را پیموده...
پیاده شو، که سالهاست در پی تو بودم
پیاده شو، که قاصدک تاب تن نحیفت را ندارد
قاصدک خسته است...
پیاده شو، که مرا به وجد آوردی
پیاده شو، تا اشک من تن خسته قاصدک را بشوید
اکنون تو در کنار منی...
« عود »
باز هم عودی روشن کردم
هر بار از دودی که آزادیش بخشیدم، خواهشی...
این بار، سلام مرا برسان به آنکه برای دیدنش سر از پا نمی شناسی
به آنکه شوق دیدنش تو را به رقص آورده
به آنکه عطر خوش او در تو جاری است
اکنون سوختن تو، جان دوباره توست، رهایی توست
اکنون دیگر زمان نیست که کاشانه توست
سلام مرا برسان، به آنکه می دانی...
برای دمی نفس کشیدن
برای لحظه ای نگریستن
برای قطره ای از زلال تو نوشیدن
برای دمی آرمیدن
تو دستم بگیر و از این گذرگه عبورم ده...
ای کاش نمی خواستم بیشتر ببینم
ای کاش نمی خواستم بیشتر بدانم
ای کاش نمی خواستم بیشتر بخواهم و...
هم اکنون، جان می سپردم،
اما دریغ که می خواهم!
مدتی طولانی بود که این وبلاگ رو به روز نکرده بودم که به خاطرش از شما پوزش می خوام.
حالا هم چون فکر می کنم که می دونم چه چیزی باید بنویسم، دوباره خواهم نوشت.
اون بخشی از احساسم رو که می خوام به وسیله این وبلاگ منتقل کنم، تنها نوشته های آهنگینی که قبلا هم از اونها تو این وبلاگ نوشتم، می تونه منتقل کنه.
نوشته هایی رو هم که دوست نداشتم پاک کردم.
برای شروع هم یکی از اونها رو براتون در پست بعدی می نویسم.
«از همه شما ممنونم که وقت عزیزتون رو میدین و نوشته های من رو می خونین»
آدم ها دو دسته اند!
یکی اون هایی که تو آینه به خودشون نگاه می کنند،
یکی هم اون هایی که این کار رو نمی کنند.
اون هایی که تو آیینه نگاه می کنند هم دو دسته اند!
اون هایی که وقتی می خوان ببینن امروز قیافشون خوبه یا نه کمی اخم می کنند،
و اون هایی که برای اینکه ببینن امروز قیافشون خوبه یا نه تو چشم های خودشون نگاه می کنند و لبخند می زنن.
شما چی؟!
تو چه می دانی که دریا عاشق چیست؟
تو چه می دانی که گلها برای چه هستند؟ و چرا اینقدر بسیارند؟
تو چه می دانی ابرها برای چه می آیند و می روند؟
تو چه می دانی که خورشید چرا طلوع می کند و چرا غروب می کند؟
تو نمی دانستی که دریا عاشق این است که با عظمت خود تو را حیرت زده کند تا اندکی بیشتر در کنارش باشی!
تو نمی دانستی که گلها هستند تا به آنها بنگری و بسیارند که تو بسیار ببینی بلکه خود را ببینی!
تو نمی دانستی که هر گاه به آسمان می نگری ابرها می آیند تا تو به آنها بنگری و می روند چون با نگاه تو آب می شوند!
تو نمی دانستی خورشید طلوع می کند که بتواند یک بار دیگر غروب کند تا در سکوت شب صدای زیبای نفس کشیدنت را بشنود!
تو چه می دانی من عاشق چه هستم؟!
گاه گاهی دل من می گیرد
آنگاه، دیگر دلم نمی داند که چه می خواهد
شاید چون نمی داند، که چگونه بخواهد
گاه گاهی دل من می گیرد
آنگاه، چشمهایم نیز نمی خواهند ببینند
شاید چون نمی دانند، که چگونه ببینند
گاه گاهی دل من می گیرد
آنگاه، دستهایم می خواهند هیچ را بردارند
شاید چون نمی دانند، هیچ را نمی شود بردارند
گاه گاهی دل من می گیرد
آنگاه، پاهایم نمی خواهند قدمی بردارند
شاید چون نمی دانند، کار آنها نیست که چیزی را بردارند
گاه گاهی دل من می گیرد
آنگاه، تن من می خواهد از همه دور شود، بگریزد از تن ها
شاید چون نمی داند، که از تن ها گریخته است و خود او شده است تنها...
چشم می دوزم به دشتِ رو به رو
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای فهمیدم!رنگ سبزش کو؟!
چشم می دوزم به درختی آن ور تر
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای فهمیدم! خاک پایش نیست دیگر تر!
چشم می دوزم به جویباری آن دورها
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای فهمیدم! باید بروم به سراغ آن رودها!
چشم می دوزم به روی بام آن کلبه ی سرد
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای فهمیدم! ببین! چقدر روی آن نشسته است گرد!
چشم می دوزم به آسمان تا خورشید را ببینم
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای فهمیدم! ابرهای سیاه کنار بروید، بشود تا ببینم!
چشم می دوزم به چشمانم
انگار مثل قبلش نیست!
ای وای که فهمیدم! ای وای که فهمیدم!
ز باران در غروبی هوا بس پاک گردید
ولی من در زیر بارانش نبودم
ابرها می گذرند
باد هم می گذرد
نفسم تنگ در سینه مانده است هنوز
روزها می گذرند
زندگی می گذرد
رازهای دل من در سینه مانده است هنوز
سالها می گذرند
فکرها می مانند
چشم من در پی آن گوشه مانده است هنوز
آه از این قصه سخت، آه از این قصه تلخ
آه از این در قفس و بی قفسی...
سرپناهم کو؟
خانه ای، جایی، گوشه گرمی کو؟
دیریست در این نزدیکی ها
هیچ نقش لطیفی روی دیواری نیست...
دل من تنگ شده
دل او سنگ شده
سرپناهم کو؟
خبری، نامی، یادی از یاری کو؟
شبها پر سکوت و روز خالی از هر احساس
هیچ چشم لطیفی به چشمم نگریست...
دل من تنگ شده
دل او سنگ شده
سرپناهم کو؟
عاشقی، مستی، نغمه شادی کو؟
نفسم از بدِ این تیره هوا، تنگ
هیچ باد و نسیمی و صنمی نیست...
دل من تنگ شده
دل او سنگ شده
"عود"
با کدام موسیقی، دود عودم این چنین می رقصد؟
یا که با معشوقش، در زمان می پیچد؟
گاه گاهی پرتلاتم، گاهی انگار فکر او غرق شده
در صدای دل من
عود من می سوزد و با این کار
سعی دارد که بگوید، می شود غرق شوی در هوای دل یک شاخه خشک
عود من می سوزد و گاه می ریزد و با این کار
سعی دارد که بگوید، زندگی رقصیدن و چرخیدن و جان سوختن است
نقش های همه عالم، در هم آمیختن است
کاش می شد لحظه ای غرق شوم
در صدای دل او
عود من خاموش است...

